اليعقوبي ( مترجم : آيتي )
324
تاريخ اليعقوبي ( فارسي )
شده است ، زمين را مىكاود . پس چون قيسيها آن را ديدند آب مشكهاى خود را فروريختند و بانان روى آور شدند تا آب بگيرند . قرشيان گفتند : نه به خدا قسم مگر شما نبوديد كه زيادى آب خود را از ما دريغ داشتيد ! عبد المطلب گفت : اينان را آزاد گذاريد چه آب را نمىتوان دريغ داشت . پس قيسيها گفتند : اين مردى است بزرگوار و آقا و ما بيم داريم كه حكم سطيح بنفع او صادر شود . چون نزد سطيح رسيدند گفتند : ما براى ( امتحان ) تو چيزى پنهان كردهايم ، پس يك نفر از ايشان كه يك دانه خرما در ميان دست خود گرفته بود [ گفت : بما بگو كه آن چيست ] گفت : پنهان كردهايد چيزى را كه دراز شد پس بالا رفت ، سپس هنگام چيدن آن رسيد و از بين نرفت ، خرما را از دست خود بينداز [ 1 ] . به او گفتند خدا بكشدش ! او را به چيزى پنهانتر از اين امتحان كنيد . پس كسى ملخى را در مشت گرفت و به او گفتند اكنون براى آزمودن تو چيزى پنهان داشتهايم ، پس بما بگو چيست . گفت : چيزى براى من پنهان كردهايد كه پايش مانند اره و چشمش بسان دينار است . گفتند يعنى چه ؟ گفت : آنچه پرواز كرد پس بلند شد ، سپس بدست آمد پس به زمين افتاد ، پس رها كردن شكار نافعتر است . [ 2 ] گفتند او را چيست خدا بكشدش ! چيزى از اين مشكلتر براى او پنهان داريد . پس سر ملخى را گرفتند و در ميان تو بره اى پنهان كردند و تو بره را به گردن سگ خويش كه نامش « سوار » بود آويختند ، آنگاه سگ را زدند تا رفت و سپس به راه بازگشت . پس از آن گفتند : براى تو چيزى پنهان داشتهايم پس ما را بدان خبر ده كه چيست . گفت براى من سر ملخى پنهان كردهايد ، در سوراخ تو بره اى ، ميان گردن « سوار » و گردنبند [ 3 ] . گفتند : ميان ما حكم نما . گفت : حكم كردم ، شما و عبد المطلب
--> [ 1 ] خباتم لى ما طال فسمك ، ثم اينع فما هلك : الق التمرة من يدك . [ 2 ] ما طار فسطع : ثم قبض فوقع ، فترك الصيد انفع . [ 3 ] خباتم لى رأس جرادة ، فى خرز مزادة ، بين عنق سوار و القلادة .